تبليغاتX
نی ستی

نی ستی

گفت آنچه یافت می نشود، آنم آرزوست.

باز عطر محرم در هر کوي و برزن پيچيد و دل هاي شيدا را به ادراکش فراخواند . محرم ها از پي هم مي گذرند و مرا به اين انديشه مي خوانند که محرم امسال با محرم هاي قبلي چه تفاوتي دارد ؟ بهره ي ما از محرم چيست ؟ در پي چه روانيم ؟

از صبح نداي حسين در جانم طنين اندازشده ؛ ندايي که نه تنها کوفيان را بلکه تمامي ابناي بشر را تا قيامت مي خواند که : « اگر دين نداريد آزاده باشيد » .

آزاده بودن , آزاد بودن ؟

آزاد بودن براستي حالتي از ذهن است که در آن نشاني از ترس يا اجبار يا عافيت طلبي نباشد . بسياري از ما در پي آنيم که موقعيتي امن براي خود فراهم کنيم . در اجتماع مقبول تر باشيم و مورد تحسين همه . حتي بي وقفه در حال مقايسه ي خود با ديگرانيم ومشغول قضاوت هاي بي شمار در مورد خودمان , اطرافيانمان و حتي در باره ي طبيعت ! همين قالب ها و سنت ها نا خودآگاه به دور آزادگي مان تار مي تند و از ما مجموعه اي آکنده از بايد ها و نبايد های جعلي مي سازد .

کسي که پوچي و بيهودگي همه ي اين ها را مي بيند و بدين روي آينه درونش , پاک و شفاف و بي آلايش است و انگيزه ي چيزي شدن افسونش نکرده , براستي آزاد است . هر گاه سادگي اين حالت را دريابيد , زيبايي شگرف و ژرفاي آن را خواهيد ديد .

                                زيبايي پاک بازي حسين در ميدان عاشورا .

                                                که رقصي چنين ميانه ي ميدانم آرزوست .
+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم بهمن 1385ساعت 13:11  توسط صفا  | 

دوستان در مورد مفهوم واژه ني ستي پرسيده بودند . بايد به اطلاع برسانم که اين مفهوم را از « اوشو» وام گرفته ام . فضای نوشته به حدی يکپارچه است که دلم نمي آيد در ميان کلماتش بدوم . متن کارت NO-Thingness در زير آمده است :

نيستي واژه ي چندان قشنگي نيست.به اين دليل است كه مي خواهم آن را به صورت" ني ستي" درآورم ،زيرا هيچ صرفا" هيچ نيست،همه چيز است.مرتعش از همه چيز است. توان بالقوه است.توان مطلق است.آن هنوز تجلي نيافته،اما همه چيز را در بر دارد.در آغاز طبيعت است،در پايان طبيعت است،پس چرا در ميان اين همه هياهو مي كني؟

چرا در ميان،اين همه نگران،اين همه مضطرب،اين همه جاه طلب هستي-چرا اين همه يأس و نو ميدي به بار مي آوري؟ كل سفر،از نيستي به نيستي است.

در شكاف بودن مي تواند گيج كننده و حتي ترسناك باشد.

ممكن است هيچ چيزي كه بتوان به آن چنگ زد،هيچ حسي از جهت گيري ،و حتي كوچكترين اشاره اي به انتخاب ها و امكانات موجود در پيش نباشد.اما اين دقيقا" همين حالت پتانسيل خالص بود كه قبل از خلق كيهان وجود داشت.

تنها كاري كه الآن مي تواني بكني اينست كه در اين نيستي آرام بگيري و استراحت كني...در اين سكوت ميان كلمات قرار گير . . . اين شكاف و فاصله ميان دم و بازدم را تماشا كن.

و قدر هر لحظه ي خالي اين تجربه را بدان.

قرار است چيزي مقدس متولد شود.

 

منتظر نظر هاتون هستم .

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم بهمن 1385ساعت 18:55  توسط صفا  | 

 

رنگ زرد و نارنجي تك درختان دويده درميان درختان سبز انبوه ،رسيدن خزاني ديگر را گواهي مي داد.شايد دلشوره ي حسين هم از خزاني پنهان خبر مي داد.دو دوست پيچ و خم جاده ي باراني ومه آلودرا پشت سر ميگذاشتند.حالا ديگر به نزديكي هاي مقصد رسيده بودند ولي حسين ديگر توان رانندگي نداشت ،دلشوره امانش را بريده بود.دو بار صدقه داده بودند اما فقط جابجايي مرتضي و حسين توانست از دلهره ي او بكاهد.

 طولي نكشيد كه سكوتي دردآلود،آميخته با بوي خون كه در پس صداي دهشتناك برخورد خودروشان با دو اتومبيل روبرو و حفاظ جاده بود ،خبر از حقيقتي تلخ داد.

لاستيك تركيده بود و پس از انحراف، ماشين با خودرو هاي روبرو برخورد كرده بود.ماشين در حالي كه هيچ نشاني از فرم اوليه ي خود ندارد،در كنار حفاظ كنار دره جاخوش كرده است.

حسين ديگر نفس نمي كشدو استخوان هاي لهيده ي مرتضي، ناتوان تر  از آنكه حتي دوستش را براي آخرين بار لمس كند.مرتضي هنوز مطمئن نيست كه بيدار باشد. . . . . . . . . . .

 اگر به آن مسافرت نمي رفتندو يا مثل هميشه با ماشين مرتضي مي رفتند ، اگرعلي دقايقي قبل از حركت منصرف نمي شد،اگر بين راه كمي بيشتر يا كمتر توقف مي كردند، آيا حالا حسين با ما بود؟

جابجايي حسين و مر تضي باعث عوض شدن سرنوشتشان با هم شده بود؟

آيا زندگي يا مرگ  حسين در دست مرتضي،راننده ي مقابل ،كارخانه ي اتومبيل سازي يا لاستيك سازي  ،دلشوره ي حسين ،شيب جاده و....... بود؟

آيا زندگي و مرگ در دست ديگران است،پيشامدهاي ديگر زندگي چطور؟

چه كسي مي داند؟الان ميتوانم به آن سمت خيابان بروم و با خانمي كه در پياده رو مي رود صحبت كنم ،همين كه اين كار را نمي كنم ،هم سرنوشت او هم مال خودم را دگرگون مي كنم، شايد با رفتن من به پياده رو ي ديگر،راننده اي ناچار نشود اتومبيلش را كند تر و حسين ديگري را از مرگ براهند.

چرا كسي نيست بگويد براي چه به اين جهان آمديم ؟به كجا ميرويم؟زندگي چيست؟ خوردن هر روز صبحانه،تركيدن لاستيك،حركت با سرعتي خاص،بيشتر يا كمتر تو قف كردن.

زندگي چيست؟

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم بهمن 1385ساعت 13:51  توسط صفا  |