رنگ زرد و نارنجي تك درختان دويده درميان درختان سبز انبوه ،رسيدن خزاني ديگر را گواهي مي داد.شايد دلشوره ي حسين هم از خزاني پنهان خبر مي داد.دو دوست پيچ و خم جاده ي باراني ومه آلودرا پشت سر ميگذاشتند.حالا ديگر به نزديكي هاي مقصد رسيده بودند ولي حسين ديگر توان رانندگي نداشت ،دلشوره امانش را بريده بود.دو بار صدقه داده بودند اما فقط جابجايي مرتضي و حسين توانست از دلهره ي او بكاهد.
طولي نكشيد كه سكوتي دردآلود،آميخته با بوي خون كه در پس صداي دهشتناك برخورد خودروشان با دو اتومبيل روبرو و حفاظ جاده بود ،خبر از حقيقتي تلخ داد.
لاستيك تركيده بود و پس از انحراف، ماشين با خودرو هاي روبرو برخورد كرده بود.ماشين در حالي كه هيچ نشاني از فرم اوليه ي خود ندارد،در كنار حفاظ كنار دره جاخوش كرده است.
حسين ديگر نفس نمي كشدو استخوان هاي لهيده ي مرتضي، ناتوان تر از آنكه حتي دوستش را براي آخرين بار لمس كند.مرتضي هنوز مطمئن نيست كه بيدار باشد. . . . . . . . . . .
اگر به آن مسافرت نمي رفتندو يا مثل هميشه با ماشين مرتضي مي رفتند ، اگرعلي دقايقي قبل از حركت منصرف نمي شد،اگر بين راه كمي بيشتر يا كمتر توقف مي كردند، آيا حالا حسين با ما بود؟
جابجايي حسين و مر تضي باعث عوض شدن سرنوشتشان با هم شده بود؟
آيا زندگي يا مرگ حسين در دست مرتضي،راننده ي مقابل ،كارخانه ي اتومبيل سازي يا لاستيك سازي ،دلشوره ي حسين ،شيب جاده و....... بود؟
آيا زندگي و مرگ در دست ديگران است،پيشامدهاي ديگر زندگي چطور؟
چه كسي مي داند؟الان ميتوانم به آن سمت خيابان بروم و با خانمي كه در پياده رو مي رود صحبت كنم ،همين كه اين كار را نمي كنم ،هم سرنوشت او هم مال خودم را دگرگون مي كنم، شايد با رفتن من به پياده رو ي ديگر،راننده اي ناچار نشود اتومبيلش را كند تر و حسين ديگري را از مرگ براهند.
چرا كسي نيست بگويد براي چه به اين جهان آمديم ؟به كجا ميرويم؟زندگي چيست؟ خوردن هر روز صبحانه،تركيدن لاستيك،حركت با سرعتي خاص،بيشتر يا كمتر تو قف كردن.
زندگي چيست؟